تبليغاتX
*!*ســـوتــــه دلــــــــــــــــــان*!*

*!*ســـوتــــه دلــــــــــــــــــان*!*

iMan PoolDar

Programs Yahoo Tools

Doostane Aziz in Weblog Vagozar Shode Be >iMan PoolDar<

My Yahoo iD: Sir_ShiShe

Mail : www.hacker.shadow@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط iMan PoolDar  | 

سـخـن عـشـق

چگونه شعری بسرايم که وصف تو را بیانگر باشد و گویای مهربانيت

... حتی دلم هم عاجز شد که چگونه دل سپرده ای باشد

برای اين همه پاکی و زلالی چشمانت....!

تو عطوت مسلمی و پر از مهربانی که با هیچ کلامی نیمتوان توصيف کرد

خوشی و شادی در معيارم نميگنجد وکلامی شادم نخواهد کرد

تا تو را دیدم همه شبهایم همواره با عشق شد

عشقی که تو در ضمیرم ترسیم کردی

...شبی که دوستت دارم را به زبانت شنيدم

و زبانم بند آمد...

دنبال کلامی بودم در پاسخ ....

هيچ کلامی همراهی نکرد ،

بگویم که من هم دوستت دارم بیش از خودت

و خوبی ات در کلامم نگنیجد...

عشقی که به من ارزانی داشتی آنچنان عظمتی داشت

که مرا بهمن وار با خود برد به قهر دره هستی

و تا چشم باز کردم تو در اوج قله بودی

و حس ميکنم راه زیادی بود تا دامنه عشق تو فتح کنم

به ناگه همانند گردبادی در من پيچيدی و با من در آميختی ....

من و تو گردبادی شديم يگانه...

مثال اقیانوسی مرا در تلاطم عشق جابجا کردی

و به ساحل نیکبختی رسیدم

عشق را در نهان خانه دلت پنهان نکن که میخواهم با تو نجوا کنم ؛ ای عشق من

 

تنهايي سردي است و تاريكي نبودنت در چشمانم لبريز. من مانده‌ام با قلبي به رنگ طنين صدايت با دستاني پر از لمس بودنت. من مانده‌ام و زمان را براي تو اندازه مي‌گيرم و زمان تلخ نيافتن را تحمل مي‌كنم و مي‌دانم كه چقدر در دنياي تنگ پنجره، آسمان بي‌قراري مي‌كند. وقتي كه مي‌روي در لحظه‌هاي تلخ من جاي پاي رفتنت را به يادگار مي‌گذاري. هواي نگاهت در چشمانم موج مي‌زند. با ابرهاي آسمان شكلهايي مي‌سازم از من، از تو، از بودن من و تو . . . .

كدام آيينه مي‌تواند تنهاييم را منعكس كند؟ كدام اتاق به ابعاد دل خستة من كنجي خلوت دارد؟ كدام شعر، حضور آشناي تو را مي‌خواند ؟ هواي تو، رويا و نگاه‌هاي تو آرامش دستانم را به لرزشهاي شيريني تبديل مي‌كند. صداي من غيبت تو را بغض كرده‌است و بي‌وقفه تو را به نام مي‌خواند. مي‌داني، وقتي كه با توام خنده‌مان موجها را تا ابرها مي‌برد. وقتي كه بي‌توام دريا را به بغض من مي‌سپاري. نگاهت را مرور مي‌كنم و با آن به رويا مي‌روم

 

نه به فردايي پر از خاطره مي انديشم

نه به دنيايي پر از حادثه مي انديشم

نه به خويش ، نه به عالم نه به پائيز و بهار

نه به امواج آيينه مي انديشم

نه به اين بار گران نه به اين آب روان

نه به اين و نه به آن به تو مي انديشم

نه به تخت ، نه به زينت، دل نبستم به زمينت

نه به جان ، نه به اين تن ، به تو انديشم گل من

با تو عاشقم هميشه تويي برگ و تويي ريشه

زندگي بي تو نميشه ، با مني تو تا همیشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو را در باران حل می بینم و کورکورانه نشانت را از قطره های باران می پرسم. غافل از اینکه، تو، خود بارانی. و من...

وامانده ای که حسرت باران مجنونش کرده .

شیرینی از تو سرودن چنان در من شور ایجاد می کند، که تنها خیال تو را داشتن، مرا بس است. خیالت را از من مگیر، که من بی آن عزلت نشین میکده ها خواهم شد. می دانی دل سپرده ام به خاموشی کلامت و جاودانگی عشقت را تا پایان ابدیت بر دوش می کشم؛ و این است تنها دلخوشی بستگی داشتنم با مجنون...

ای کاش بیابانگردی مجنون را پیشه کرده بودم. افسوس که نمی دانم کدام سو در پیش گیرم.در کدامین شب عزم سفر کردی؟ قدم در کدامین جاده گذاشته ای که من چشم بر آن بدوزم؟

لااقل بگو، عطر گیسویت را به کدامین نسیم می سپاری... دیوانه ای چون من را، عطر گیسوی شب فامت بس.

شیدا کرده ای این دل را. می دانم که می دانی! شیدایی بر من مبارک. ای کاش لایق باشم نازنینم.

 

کم مي خوابم ، اما روياي فراوان دارم . مي دانم براي هر دقيقه اي که چشم مان را مي بنديم ، شصت ثانيه روشنايي را از دست مي دهيم .

گوش مي دهم زماني که ديگران صحبت مي کنند و غرق لذت مي شوم از آن حرف ها ، بدان سان که خوردن بستني ِ شکلاتي برايم لذت بخش است .

اگر خداوند باز عمري به من هديه نمايد ، ساده خواهم پوشيد و در زير نور آفتاب دراز خواهم کشيد و نه تنها پيکر خود را در برابر تابش آفتاب پهن خواهم ساخت ، بلکه روحم را نيز در مقابل اشعه هاي خورشيد قرار خواهم داد .

با اشک هايم ، گل هاي سرخ را آبياري مي کردم ؛ تا احساس کنم درد خارهاشان را . . . و مجسم کنم بوسه ي گلبرگ هاشان را . خداي من ؛ اگر تنها لحظه اي عمر مي داشتم .

اجازه نمي دادم روزي بگذرد ، بي آنکه به مردم نگويند « دوستتان دارم » : که من آنان را دوست مي دارم .

همه ي مردان و زنان را متقاعد مي کنم که به آنها علاقه دارم و من عاشقانه زندگي مي کنم با عشق .

به بچه ها بالهاي پرواز مي دهم ، اجازه مي دهم تا پرواز را خود بياموزند . به پيرها ياد مي دهم که مرگ از پيري نمي آيد ، بلکه با فراموشي مي آيد . از شما مردم ، من خيلي چيزها ياد گرفته ام .

آموخته ام که همه ي مردم دوست دارند در اوج و قله ي کوه زندگي کنند ؛ بي آن که متوجه باشند خوشبختي واقعي جايي ست که سراشيبي به سمت بالاي کوه را مي پيماييم .

آموخته ام زماني که يک نوزاد براي اولين بار انگشت پدرش را با مشت کوچکش مي گيرد و مي فشارد ، آن را براي هميشه گرفته است .

آموخته ام تنها زماني انسان حق دارد کسي را پايين تر از خود ببيند که مي خواهد به کسي کمک کند تا او بايستد . خيلي چيزها از شما ياد گرفته ام ، ولي در خاتمه بسيارشان غير قابل استفاده بودند . . . زيرا زماني که مرا درون آن جعبه بگذارند .

افتادن از چشمهايت پاييز بود فصل ها آوارگان ِخورشيدند تو آواره ي کيستي ؟  حالاي سرگردان!؟

تو را اواخر ِاسفند ديدم

و دنيايم به زيبايي رسيد

بهار ادامه ي مهرباني ِتو بود

تابستان پياده مي رفت و بر ماسه ردّي نمي ماند

و زيبايي به زيبايي نمي رسيد

افتادن از چشمهايت پاييز بود

و زمستان....

تو آواره ي کيستي

تومي آيي

بر هم نهاده مي شود

پلكهاي سربي خلوت                                                                 

از شرم شنيدنِ

تيك تيك ساعت

غرق شدن

محو صدا،

در آينه

تو مي آيی

لمس مي كنم

قدكشيدن سايه ات

مي بويم

عطر سبز وجودت

تو مي آيي

واژه زاده ميشود دوبار

نفرت در مقابل عشق قرار گرفت، زيرا هيچ يک ماندگار و اصيل نبودند!

اما محبتی که دکتر شريعتی برای تعريف دقيق تر دوست داشتن ناميده، هيچ نقطه مقابلی ندارد... شايد ماندگارترين جزء زندگی است، اما بسيار کمياب!...

 من عشق و نفرت را هم تراز سيری و گرسنگی قرار می دهم... که هر لحظه به هم تبديل می شوند، و هويت مشخصی ندارند...

اما علاقه ای که وجود آدمی را گرم کند، لحظه لحظه زندگی اش را نورانی کند، وجود او را رهايی و کمال بخشد، يک حس برترين است... حسی سوای ديدن و شنيدن و...

امام علی علیه السلام

- ارزش مرد به اندازه همت اوست و صدق او به مقدار جوانمردی اش

- با مدارا و ملایمت زودتر به اهداف خود می رسی

- حب ریاست، انسان را از دوستی خداوند باز می دارد

- از دست دادن فرصت اندوهی بسیار است

- آنکس که علمش او را به جایی نرساند، نسب او وی را پیش نراند

- عفو شایسته ترین کار است

- اگر می ترسی کسی دست رد به سینه ات بزند، از او چیزی مخواه

- بپرهیز از اینکه با نیکی خود بر رعیت منت گذاری

- کم گفتن، انسان را از لغزش ها باز می دارد

- آنچه برای خود دوست می داری برای دیگران دوست بدار

- شریف ترین بی نیازی ترک کردن آرزوهاست

- اگر انسان ها در عظمت خداوند و بزرگی نعمت او می اندیشیدند قطعا به راه راست بر می گشتند

- هرگز هیچ چیز تو را از حق بی نیاز نگرداند

- بپرهیز از خود پسندیدن و به خود پسندی مطمئن بودن و ستایش را دوست داشتن

دل مرد خردمند را دیده ای است که بدان پایان کار خویش را بنگرد.

                                                   

همانقدر که قدرتمندانه می ايستم و می شکنم و فراموش می کنم

يک تلنگر کوچک به احساسات آشفته و پنهانم

مرا می شکند...

همانقدر که بی رحمانه صبور هستم

به يک درد کوچک بسيار ناشکيب می شوم...

همانقدر که به هر دلبستگی بی تفاوتم

در مقابل يک دوستی کوچک از پای در می آيم...

همانقدر که از هر چيز متنفرم                                        

به آن عشق می ورزم...

اما می بينی

باز هم هيچ تعادلی وجود ندارد

اينها تاوان دلتنگی های منند...

عشق در آینه تنفر می بیند.

- به در خت حسودیم می شود که بارها متولد می شود و می میرد، و هر بار زندگی اش پربارتر است.

- آنقدر عاشقت هستم که از تو متنفرم.

سرزمين عشق

همگان مي انديشند كه چگونه در سرزمين بي احساسات عشق را توان ديد ...

 و من مي‏گويم آيا تاكنون در سياهي شب به ستاره‏اي چشم دوخته‏اي . . .

همگان گويند بي احساسي عشق را نيز بي احساس خواهد نمود . . .

 و من مي‏گويم آيا تاكنون گلي را ديده‏اي كه از ميان شكاف يك سنگ روييده باشد . . .

 گويند پس اين عشق كجاست تا ما را به سر منزل مقصود برد . . .

 و من مي‏گويم آيا تاكنون كودكي را ديده‏اي كه روز هنگام با ديدگان بسته به دنبال نور مي‏گردد . . .

 مي‏گويند شعله عشق گذر است و با گذشت زمان به خاموشي خواهد گراييد . . .

 و من مي‏گويم آيا تاكنون به خورشيد نگريسته‏اي كه چگونه پس از گذشت ساليان دور همچنان شعله ور است . . .

 مي‏گويند عشق و مستي كار عقل نيست . . .

 و من مي‏گويم اين عقل در هفت بطن آراميده است كه هر بطن ظاهري متناقضي با يكديگر دارد و در وجود مكمل همديگرند . . .

 مي‏گويند سخن كوته دار كه تو را به جرم شاعري و مجنوني رسوا خواهيم نمود . . .

 و من مي‏گويم به راستي برايتان نشانه‏هاي روشني آوردم اگر ديدگان عقلتان را باز نماييد . . .

دل من كودكی سبكسر بود

خود ندانم چگونه رامش كرد                                              

او كه می گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم بجامش كرد

 اگر از شهد آتشين لب من

جرعه ای نوش كرد و شد سرمست

حسرتم نيست زآنكه اين لب را

بوسه های نداده بسیار است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمی دانم پس از مردن چه خواهد شد.

نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسیار مشتاقم،

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،

به دست کودکی شیطان و بازیگوش.

و او یکریز و پی در پی

دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد.

و آوای گلویم پر کند سرتاسر گیتی

و خواب خفتگان آشفته و آشفته تر سازد.

بگیرد او بدین ترتیب تاوان سکوت و اختناق مرگبارم را

يه نفر انگاری امشب، دل و ايمونمو برده

منو از خودم گرفته، به پريشونی سپرده

 اومده تو خلوت من، يه نفر که مثل ماهه

دستای گرم و قشنگش، واسه من يه تکيه گاهه

 يه نفر ... نه يه پرنده، که نگاش يه سايه بونه

همه ی دارايی اون ، يه وجب از آسمونه

 يه نگاه آتشينه، يه سکوته روی لبهام

يه حضور دل نشينه، مثه ماهه توی شبهام

 می دونم ... بايد بدونم، قدر اين همنفسی رو

قدر اين غم قشنگو، قدر اين دلواپسی رو

 ساده است ستايش گلي

چيدنش ،

نوازش کردنش،

واز ياد بردن که آبش بايد داد....

ساده است بهره جويی از انسانی ،

دوست داشتنش بی احساس ِ عشقی

او را به خود وانهادن ،

وگفتن که ديگر نميشناسمت.....

باری زيستن سخت ساده است

پيچيده نيز هم

 ‌

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شب‌ است‌ و مست‌ همان‌ خواب‌، خواب‌ دوشينم

هنوز مست‌ همان‌ خنده‌هاي‌ شيرينم‌

که‌ باز ياد تو را خوشه‌ خوشه‌ مي‌چينم‌

تويي‌، تويي‌ كه‌ هنوزم‌ به‌ عشق‌ مي‌ماني ‌

و من‌ هنوز همان‌ سنگ‌ سخت‌ و سنگينم‌

قسم‌ به‌ عشق‌، به‌ عشقي‌ كه‌ بين‌مان‌ جاريست ‌

كه‌ جز تو در دل‌ خود هيچ‌ كس‌ نمي‌بينم‌

مپرس‌، هيچ‌ مپرس‌ از دلم‌ چرا امروز

چنين‌ ز شرم‌ حضور تو سر به‌ پايينم‌

به‌ قاب‌ عكس‌ تو گفتم‌ - هزار بار امروزـ

«خوش‌ آن‌ دمي‌ كه‌ كنار تو باز بنشينم‌»

شب‌ است‌ و ياد تو و يك‌ سكوت‌ بي‌ پايان‌

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مي نويسم                

مي نويسم به ياد دلهاي عاشق و به ياد شقايق هاي پژمرده

مي نويسم به ياد آنان كه همچون فرشته اي پاك به سوي آسمان پر كشيدند و زمينيان را در حيرت غيرت و عزت و شرف خود گذاشتند و تقديم به تو مي كنم اي تنها دليل ماندنم در اين بيابان برهوت

آنگاه كه بغض گلويم را مي فشارد و قطره هاي اشك گلگونه هايم را سيراب مي كنند من تنهاتر از هر شقايقي هستم كه در حسرت ديدار تو مي سوزم

آنگاه كه زور و ظلم و فساد همه جا را در برمي گيرد من تنها به سايبان تو پناه مي آورم تا خود را از تيررس طوفان هاي تند برهانم

امشب نيز ديدگانم به آغوش غم سفر كرده و همراه با آنها باران زلالي سرازير شده است

امشب در دلم غوغايي به پا شده كه هيچ گاه با هيچ قلم و جوهري قادر به وصفش نيستم

پس بيا

 

امــــــــشـــــــب

امشب مي خوام به ياد تو به ياد اون چشماي تو به آسمون سفر كنم خواب شب و سحر كنم

امشب مي خوام پر بكشم به بوم تو سر بكشم نقش اون لحظه ها رو به رنگ رويا بكشم

امشب مي خوام صدا كنم قفل سكوت و وا كنم شيشه عمرمو برات بكشنم و فدا كنم

امشب مي خوام اون بالاها مثل اون ستاره ها رنگ طلايي بگيرم نشوني از ماه بگيرم

همون که فکر نميکرديم نموندش

ديدی رفت و دل ما را سوزوندش

ديدی عشقی نبود در تار و پودش

ديدی گفت عاشقه عاشق نبودش

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه

تموم خونه ها بيدار اين خونه فقط خوابه

تو که رفتی تو که رفتی هوای خونه تب داره

داره از در و ديوارش غم عشق تو ميباره

دارم ميميرم از بس غصه خوردم

بيا برگرد تا از عشقت نمردم

حياط خونه دلگيره درختا همه خاموشن

به جای کفتر و گنجشک کلاغای سياه پوشن

چراغ خونه خوابيده توی دنيای خاموشی

ديگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشی

شده کارش فراموشی

ديگه بارون نميباره اگرچه ابر بسياره

تو که نيستی تو اين خونه ديگه آشفته بازاره

تموم گُلا خشکيدن مثل خاره بيابونا

ديگه از رنگ و رو رفته کوچه و خيابونا

اميد و شوق و دلگرمی همه رفته از اين خونه

بی تو زندگی سخته اما مردن چه آسونه

اما مردن چه آسونه

حكايت ما

ميگم حكايت ما ميگه نقل سنگ وشيشه

                                         ميگم دلم شكستي ميگه قصه هميشه

ميگم با بی وفايي چه كنم ميگه تحمل

ميگم يا ترك من كن يا بمون ميگه نميشه

نميشه نميشه نميشه نميشه

نه روز مياد سراغم

نه شب ميشه چراغم

شباي غم كه عشقش

به دل نشونده داغم

باهاش نميشه تا كرد

نه دل ازش جدا كرد

نميشه از وجودش

توقع وفا كرد

نميشه نميشه نميشه نميشه

تنهايم؛... در كويري خلوت و خاموش، صدايي نيست كه ترنم خواستن باشد و يا نسيمي كه طراوت باران را ترانه كند. تنهايم؛... سكوت لالايي احساس من است

 

چشم مهتاب

شب تاره و دلم بی قراره                                                                                                                                

از چشم مهتاب اميد مي باره

وقتي نگات شادي برام بياره

زنده مي شم با عشق تو دوباره

صد تا سواره دور قصر چشمات

اما چشات صياد تك سواره

عاشق ترينم به روي ماهت هميشه

كاش قاصدك از تو خبر بياره

اگه يه روز ببينمت اي آشناي ناشناس

مي پيچه توي كوچمون، يه باغچه عطر گل ياس

ببين كه با حس نگات،يه حرف نو دارم برات

ستاره ها رو مي شكنم، خورشيد مي سازم تو چشات

 

نمي خواهم به جز من دوستار ديگري باشي براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي

نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند نمي خواهم كسي نامش به لبهاي تو بنشيند

نمي خواهم كسي نقش چهره ات درخاطرش ماند نمي خواهم نگاهي در نگاه تو در آميزد

نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي

نمي خواهم كسي يارت شود در راه مستي

نمي خواهم به جز من يار كسي باشي گل نازم ! نمي خواهم خار و خسي باشي نمي خواهم كسي با يار من سخن گويد اگر چه قاصدم باشد كه تا پيغام من گويد نمي خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم مبادا مرده اي زنده شود با او سخن گويد

آسمان اي پير افسرده بهر چه با من نمي سازي ?لبه تاريك قلبم را لحـظه اي روشن نمي ساز? در ايـن شـهر پر شور و دروازه ها چـرا هـر دري را زدم بـسته بود؟ چرا مرغي بخت من اي خدا پرستويي افسرده و خسته بود چرا نمي سازد زمانه با دل بيقرار من خدايا كي سرآيد آخر زمان انتظار من شايد خواست خدا بوده كه من غمگين بمانم

اين روزا ما آدما گل نميديم به دست هم از يادمون داره ميره دل تنگي هاي دم به دم اين روزا ديگه همه جا صحبت بي وفايي ورد زبون آدما تنهايي و جدايه هر كي به فكر خودشه همدلي معنا نداره حتي ديگه بي بهونه عشق مي ره تنهات مي ذاره

 

خدايا چه كنم از اين همه درد از اين همه سوز از اين همه عشق راستين از اين همه بي ريا بودن و محكوم به ريا شدن تو خود مي داني عشقم را پس قبول كن و دردم را درمان ده خدايا راه را نشان ده و آنرا هموار كن تا بيابم عشقم را

تركم كردي

آسمان با رمق مي گويد امشب او خبر دارد كه ديگر اشك من ماتم گرفته ناله ام پايان گرفته , قطرهاي اشك دواي درد من بود اين زمانه آن اشك را هم از من گرفته از اين جهان تنها خدا به من داده رنجي ديگر , آخر چرا دل با درد و غم آشنا شد .چون پرنده اي بي بال و پر تنهاي تنها در سينه سرد فراموشي رها شد .

تركم كردي و رفتي خاطراتت رو برام گذاشتي و رفتي تو كه گفتي بي تو نمي شد هيچ كسي مثل تو نمي شه . توكه گفتي قلبم واسه تو باشه براي هميشه به انتظارت مي نشينم و به اميدت زنده ام و زندگي مي كنم......

                                                     

                                            

خداحافظ برای يه مدتی ... نويسنده اين وبلاگ به قول خيلي ها شاد بود ولی ته نگاهش غمی بود که هيچکس نفهميد و نتونست بفهمه چيه؟.........ولی هر چی بود کسي که از اول نوشته های اين وبلاگ رو خونده باشه ميفهمه معنی اون غم چيه .........

نميدونم اگه بتونم يه روزی برميگردم ولی اونروز نميدونم شنبه است ، يکشنبه يا ... حتی نميدونم چه تاريخی ....

آرزو دارم روزی ديگران را برخود ترجيح دادن عيب بزرگی نباشه ،آرزو دارم مهربانی کردن بدون درخواست چيزی عيب بزرگی نباشه ...آرزو دارم دوستت دارم گفتنها در عمل خودشون رو نشون بدن ...آرزو دارم اونقدر صبر داشته باشيم تا فرصت اشتباه به ديگری را بديم ......آرزو دارم از انسانها به عنوان ماشين نام نبريم و هر انسانی را قبل از اينکه به عقلش ايمان داشته باشيم بعنوان يه احساس درک کرده باشيم...........

آرزوهام زياده ولی صبرم کمه ........

ميبوسمتون .....دوستتون دارم .......از همه محبتهاتون تا امروز ممنونم .......

برای انسانيت دعا کنيم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط iMan PoolDar  | 

قـفـس مـرگ

وقتي دلتنگ مي شدم آسمان تنها سنگ صبوري بود که پا به پايم مي گريست

آه عزيز دل شکسته خط به خط صفحه هاي غمهايت برايم خواناست

تمام حروفش را گريستم

اما با آن همه تنها بودم...تنهای تنها

از وقتي تو رفتي از آرزوهايم براي خود قفسي ساختم

قفسي با وسعت مرگ...تا مرز نبودن ...آرزوهايم محال اند...آرزوهايي که هيچ وقت به آنها نخواهم رسيد...

شايد از آرزوهايم گوري بسازم تا عمق وجود...دگر نه اميدي به وصال دارم...نه اميدي به مردن...مي بيني دليل بهانه هايم؟

من همان دخترک شادي هستم که اينک قلبش پر از درد است...دگر اين نامه ي آخر بود...زين پس از خودم خواهم نوشت

از غم هايم ...از دلتنگي هايم...از مرگ...

دلم خيلي گرفته ...از نامردی ها از این دنیای کثیف ...از آدماش ...اين شعر رو هم خودم سرودم...

نه دگر نگو غمت را به کسي که عاشقت شد

 غم دل براي دل باد غم عشق حاصلت شد

تو مگر به جز صداقت سخني به لب رساندي؟

 چه رهي قدم نهادي که ستيز همرهت شد

به خدا قسم که يارت بـبُرد به زودي از تو

 برود به سوي آن کس که رقيب و دشمنت شد

همه درد اين دل من تو که داني از جفا بود

 تو چرا جفا نمودي تن من که خادمت شد

تو شوي فنا الهي برسد خبر که مردي

 به مزار تو بخندم خاک عالم بر سرت شد

 

 

 

 

 

 

 

 

   I Wish That You Love Me, You Are In All Of My Seconds I Feel You In My Mind And Touch You In My Heart But You Dont Love Me You Dislike From Me I Always Love You If Even You Dont Love Me  

                                                     

شيمي:عشق تنها اسيدي است كه در قلب اثر مي كند.

زمين شناسي:عشق تنها فسيلي است كه در قلب مي ماند.

فيزيك:قلب مانند يك آهنربا عشق را جذب ميكند.

ادبيات:عشق مانند ليلي و مجنون اثر نظامي است.

ورزش:عشق تنها توپي است كه هيچگاه به اوت نمي رود.

بينش:عشق موهبتي الهي است.

زيست:عشق نوعي بيماري است كه ميكروب آن از راه دل وارد مي شود.

زبان:عشق تنها فعلي است كه ed نميگيره وبه past تبدیل نمی شود.

 

وقتي از رفتن منصرف شدم که به ته خط رسيده بودم.به پشت سرم که نگاه کردم پرتگاه عميقي بود که برايم راه برگشت نگذاشته بود.

تو را آن طرف پرتگاه ديدم

چقدر از تو دور بودم و تو به من چه نزديک!

ياد حرف آن شبت افتادم که مي گفتي:

"هيچ وقت همه پل هاي پشت سرت را خراب نکن"

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگينه اون از غصه توست

يه دفعه مثل يه آهو توي صحراها رميدي

بس كه چشم تو قشنگ بود گله گرگو نديدي

دل نبود توي دلم تو رو گرگا نبينن

اونا با دندون تيز به كمينت نشينن

الهي من فداي تو ! چكار كنم براي تو

اگه تو اين بيابونا خاري بره به پاي تو

يه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شكستي

پر زدي تو آسمونا رفتي اون دورا نشستي

دل نبود توي دلم گم نشي تو كوچه باغا

غروبا كه تاريكه نريزن سرت كلاغا

نخوره سنگي به بالت پرت نشه فكر و خيالت

من تموم قصه هام قصه توست !

اگه غمگينه اون از غصه توست !

يه دفعه مثل يه گل رفتي تو دست خزون

سيل بارون و تگرگ ميومد از آسمون

بردمت تو گلخونه كه نريزه رو سرت

كه يه وقت خيس نشه يخ كنه بال و پرت

نشكني زير تگرگ نريزه از تو يه برگ

من تموم قصه هام قصه توست !

يه دفعه مثل يه شمع داشتي خاموش مي شدي

اگه پروانه نبود تو فراموش مي شدي

آره ! پروانه شدم تا پرام سوخته شه

كه آتيش دل تو به دلم دوخته شه

كه بسوزه پر و بالم كه راحت بشه خيلام

دارم از تو مي نويسم ، تو كه غم داره نگات

اگه دوست داشتي بگو تا بازم بگم برات

انقده ميگم تا خسته شم با عشق تو شكسته شم …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شبنم و چراغ

باز از يك نگاه گرم تو يافت

همه ذرات جان من هيجان

همه تن بودم اي خدا , همه تن

همه جان گشتم اي خدا , همه جان

چشم تو اين سياه افسونكار

بسته با صد فريب راهم را

جز نگاهت پناهگاهم نيست

كز تو پنهان كنم نگاهم را

چشم تو چشمه شراب من است

هر نفس مست ازين شرابم كن

تشنه ام تشنه ام شراب شراب

مي بده مي بده خرابم كن

بي تو در اين غروب خلوت و كور

من و ياد تو عالمي داريم

چشمت آيينه دار اشك من است

شب چراغي و شبنمي داريم

بال در بال هم پرستوها

پر كشيده به آسمان بلند

همه چون عشق ما به هم لبخند

همه چون جان ما بهم پيوند

پيش چشمت خطاست شعر قشنگ

چشمت از شعر من قشنگتر است

من چه گويم كه در پسند آيد

دلم از اين غروب تنگ تر است

روزي تو خواهي آمد / شعر : محمد علي شيرازي

روزي تو خواهي آمد از كوچه هاي باران

تا از دلم بشويي غمهاي روزگاران

تو روح سبز گلزار ، گل شاداب بي خار

مرا از پا فكنده ، شكستن هاي بسيار                                                     

تو ياس نو دميده ، من گلبرگ تكيده

روزي آيي كنارم ، كه عشق از دل رميده

تو را نا ديدن ما غم نباشد

كه در خيلت به از ما كم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روي

وليكن چون تو در عالم نباشد

روزي تو خواهي آمد از سوي مهرباني

اما ز من نبيني ديگر به جا نشاني

سکوت

خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ مي خواهي

زمانه وار اگر مي پسنديم كر و لال

به سنگفرش تو اين خون تازه باد حلال

مجال شكوه ندارم ولي ملالي نيست

كه دوست جان كلام من است در همه حال

قسم به تو كه دگر پاسخي نخواهم گفت

به واژه ها كه مرا برده اند زير سوال

تو فصل پنجم عمر مني و تقويمم

بشوق توست كه تكرار مي شود هر سال

ترا ز دفتر حافظ گرفته ام يعني

كه تا هميشه ز چشمت نمي نهم اي فال

مرا ز دست تو اين جان بر لب آمده نيز

نهايتي ست كه آسان نمي دهم به زوال

خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ مي خواهي

بگو رسيده بيفتم به دامنت ‚ يا كال؟

اگر چه نيستم آري بلور با رفتن

مرا ولي مشكن گاه قيمتي ست سفال

بيا عبور كن از اين پل تماشايي

ببين چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال

ببين بجز تو كه پامال دره ات شده ام

كدام قله نشين را نكرده ام پامال

تو كيستي ؟ كه سفركردن از هوايت را

نمي توانم حتي به بالهاي خيال

هميشه ديدگان تو ز عشق شعله مي کشيد اکنون چرا غبار خستگي بر آن نشسته است؟هميشه جام باده ات پر از شراب بوده است اکنون چرا شراب کهنه ات به سرکه اي بدل شدست؟هميشه وادي کلام تو پر از ترانه بوده است اکنون چرا نواي ني گرفته است؟هميشه ديدگان تو ز عشق شعله مي کشيد اکنون چرا غبار خستگي بر آن نشسته است؟هميشه جام باده ات پر از شراب بوده است اکنون چرا شراب کهنه ات به سرکه اي بدل شدست؟ دمي گذشته ها نگر...چگونه عشوه هاي تو قرار دل ز اين و آن ربوده بود اکنون چرا دلت به سرزمين اين و آن رسيده است؟من از نواي ساز تو؟چه شورها که خوانده ام من از غبار ديده ات؟به بي کران دشت ها به سرزمين خواب ها به اين ديار و آن ديار ? چه کوچ ها که کرده اما کنون به بي قراري دلت قسم که سرکه هاي جام تو ? ز جوش توهنوز مست مي کند مرا جام تو ....

نيمه شب کوبيد بر در گفت : عاشق خانه هست؟متهم هستي و جرمت ديدن جانانه هست.بعد بستند دست و پايم را به موي دلبران.گفت: اين اسير زلف همچون شانه است.گفتم اندر دادگاه عشق از بهر دفاع.بيگناهم چون مقصر اين دل ديوانه هست.ليک از من شاهد و برهان و مدرک خواستند.پاسخش دادم که شاهد ساغر و پيمانه است.گفت: چون پيمانه هر لحظه در دست کسي است.پيش قانون ناشناس و بيخود و بيگانه است.بعد طبق حکم عشق و عاشقي از بند ها.گفت: با حبس ابد محکوم در ميخانه است.گفتمش گر يار ببوسم چه باشد کيفرم؟گفت: کيفر سوختن چون کيفر پروانه هست.گفتمش من حاضرم سوزم به شرط بوسه اي.سوختن از بهر جانان کاري بس مردانه هست.گفت:حکم اندر بر ديوانه بي ارزش بود.از دفاع متهم معلوم شد ((ديوانه)) هست

هر نفس تابوت است                                                                   

تابوت لحظه ها                                                                             

بر سر اين سنگ يا آن سنگ مي نشينم

زيرا جاذبه اي از اندوه

مرا بسوي زمين مي کشد

خود فريبي است که مي پندارم طبيعت پيرامون من

از آن من است

و چون بر چيناب لطيف جوي زلال آب مي نگرم

تمام فاجعه را مي بينم

دلم نميخواهد کسي در قفس تنهايي ام را حتي به بهانه دادن دانه باز کند ...دلم نميخواهد نسيم به درون قفس تنها يي ام به بهانه هواي تازه پر بکشد ...دلم نميخواهد صوت از روزنه هاي کوچک پنجره ام به بها نه موج بودن به شعورم سر بزند ...دلم نميخواهد که طلوع خورشيد وغروب آفتاب بر سقف اتاقم گذر کنند ...من در خلوت تنهايي خود يک به يک ابعاد زندگي ام را خراب ميکنم تا ديگر تکيه گاهي باقي نماند ...ميخواهم در پوچي زندگي در يکي از اين حفره ها بخوابم و ديگر بيدار نشوم ...ميخواهم در وقت مردن نفرين کنم ...نفرين به تمام ستاره ها که تو دوستشان داري ...

به تو آن شب حرفی اتفاقی زدم باز شکست برگ اقاقی شاید روح و دل تو مثل برگان شاید حرفهای من گاهی تگرگند اگر برگها برنجند از تگرگها توی باغها زود میاد پاییز برگها اون روزهای خوب می گذرند نوشتی میرم و بر نمی گردم زدی روی عشقم مهر باطل ولی حافظ میگه افتاده مشکل ولی حالا بگذار من به تو یه چیزی بگم به تو ای رنگ برگ اقاقی تمام آدما رنگارنگند چه زشتند چه بدند چه قشنگند اگه دنیا رو هم پیشم بیارند بگن جز من کسی رو دوست ندارند اگه هر چی ستاره هست بچینند مرا هر جوری خواستند ببینند من به جای خواستن چند روزی فرصت به جای گفتن پاسخ به دعوت می نشینم پای حرفهای طلاییت حرفهای روز آشناییت همون حرفها که قفلها رو شکستند همون حرفها که این دل رو شکستند...

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو را باور نمی کنم دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط iMan PoolDar  | 

فــقـــــــط واســــه دل خـــودم

  تقديم به کسانی که حرمت انسانيت را پاس می دارند

خدايا  به من زيستنی عطا کن,که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای

زيستن گذشته است حسرت نخورم.

و مردنی عطا کن که بر بيهودگيش سوگوار نباشم.

برای اینکه هر کس آنچنان ميميرد که زندگی ميکند.

خدايا ! 

تو چگونه زيستن را به من بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

خدايا ! رحمتی عطا کن تا ايمان نان و نام برايم نياورد.

قدرتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ايمانم افکنم.

                                                                      دکتر علی شريعتی

بايد ای دل !                                                                                                     

اندکی بهتر شويم

يا نه                                    

اصلا آدمی ديگر شويم

از همين امروز

هنگام نماز  با  خدا  قدری صميمی تر شويم.

ياد جمله ی يک عزيز می افتم که ميگه:

نميدانم در طرح و نقشه ی خدا چه نقشی را ايفا ميکنم...اما اينقدر مطمئنم که

بی هيچ نيست.

   

                                                          

  آری زندگی زيباست

زندگی آتشگهی ديرينه پابرجاست

گر بيفروزيش رقص شعله اش از هر کران پيداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

                                                                           

                                                                   این بار می خواهم از تو بگویم

از تو که در کرانه ی عالم،یگانه ای

از تو که به من عشق بخشیدی و آموختی دوست داشتن را

پروردگار من

آنگاه که نام تو را بر زبان می آورم ،لحظه های غبار زندگیم آکنده می شود از شمیم خوش بودنت

قلب بی تابم رنگ تو را می گیرد و وجودم سرشار از وجود توست

بی نیاز ترین!

آن هنگام که دست خواهشم را ملتمسانه به سویت دراز می کنم،خوب می دانم معبود من سخاوتمند تر از آن است که لطافت دست یاریگرش را از من دریغ کند

مهربانا

آن زمان که می ستایمت و با تو سخن می گویم،حس غروری متواضعانه مرا به تو پیوند می زند

پیوندی ناگسستنی تر از پیوند ماه و مهر

زیباترین وجود

من از تو زنده ام و لطف توست.... هر نفسی که از سینه ام بیرون می آيد.

به جانی که از تودارم سوگند که از آغاز زندگیم دوستت داشته ام و نام بلندت را تا همیشه در گنجینه ی قلبم حفظ خواهم کرد

خــــــدایـا تـنـهـا امـیـدم تـــــــــــــــــویی نا امیـــــــدم نــکـــن

                                                                        

خداوندا من در کلبه ي حقيرانه ي خود چيزي دارم که تو در عرش کبرياي خود نداري من چون تو کسی دارم و تو چون خودت نداري

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط iMan PoolDar  | 

هر کس به طريقی دل ما را می شکند                                  

بیگانه جدا و دوست جدا می شکند                                                                        

بیگانه اگر می شکند عرضی نيست

از دوست بپرسيد که چرا می شکند؟

                                                         

از من رمیده ای و منـــــه ساده دل

هنوز بی مهری و جفای تو را باور نمیکنم

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر

هوای دلبر دیگر نمی کنم                                                         

نمیدانم دلم دیوانه ی کیــــــسـت

کجا آواره و در خانه ی کیــــــسـت

نمیدانم دل سر گشته ی من اسیر نرگس مستانه ی کیــــــسـت

دلــــــــــا دیشب چه میکردی تو در کــــوی حبیب من

الــــــــــهی خون شوی ای دل

تو هم شدی رقیب من

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

صد بار بدي کردي و ديدي ثمرش را

خوبي چه بدي داشت تو يک بار نکردي

عــمــرتــان بـادا مــدام اي ســاقـيـان بـزم جـم

گــر چــه جــام مــا نــشــد پــر مــي بــدوران شــمــا

عشق

هميشه چشمان تو نوازشگر تن خسته من است

من امروز با تنی خسته

به افقها خيره‌ام به انتظار ديدن چشمهای تو

و چه انتظار شيرينی

اکنون ای مهربان با نگاه مهربانت جنگل سوخته تنم را

صفايی دوباره ببخش

چشمانت را از من دريغ مکن که اين گرمی تن از نگاه توست.

بگذار با چشمان تو ببينم

من از چشمان تو همه خوبيها را آموخته‌ام .من عشق و مستی را با تو آغاز کرده‌ام.

                          بگذار هميشه در آغوش گرمت بمانم

                           

+ نوشته شده در  ساعت   توسط iMan PoolDar  | 

غـــــــــــم غــــربــــت

انــــدر دل بی وفـــا غــم و مــاتــم بــاد
آن را کـه وفـــا نـيـسـت زعــالـم کـم بــاد
ديــدی کـه مـرا هـيـچ کـسـی يـاد نکـرد
جـز غـم که هــزار آفــريـن بــر غــم بــاد

 

 

 

 

 

تمام برف های ریخته بر زمین را با آتش دل خود آب خواهم کرد

شاید از خاطرم بروی.

در همه روی زمين هم نفسم کسی نبود...

 زمين ديار غربت است، از اين ديار خسته ام...!

 دل بی دوست ، دلی غمگين است

و غمگين تر دلی است

که به عزای دوست بنشيند...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط iMan PoolDar  | 

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم                                                                        

باز گوئی در جهان دیگری هستم

آی نخراشید به غفلت گونه ام را تیغ

آی نفروشید صفای زلفکم با دست

آبرویم را نریزی دل

ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است

پرستش ....

کنارآشنايی تو آشيانه ميکنم 

فضای آشيانه را پر از ترانه ميکنم

کسی سوال می کند به خاطر چی زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم.

کاروان عشق:

 همه شب نالم چون ني

که غمي دارم که غمي دارم

دل و جان بردي اما

نشدي يارم يارم

با ما بودي بي ما رفتي

چو بوي گل به کجا رفتي؟

تنها ماندم تنها رفتي

چو کاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود دور از يارم خون مي بارم

فتانم از پا به نا تواني اسير عشقم چنان که داني

رهايي از غم نمي توانم تو چاره اي کن که مي تواني

گر ز دل بر آرم آهي

آتش از دلم ريزد

چون ستاره از مژگانم

اشک آتشين ريزد

چو کاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود دور از يارم خون مي بارم

نه حريفي تا با او غم دل گويم

نه اميدي در خاطر که تو را جويم

اي شادي جان سرو روان از بر ما رفتي

از محفل ما چون دل ما سوي کجا رفتي تنها ماندم تنها رفتي

به کجايي غمگسـار من فغان زار من بشنو باز آ باز آ

از صبا حکايتي ز روزگار من بشنو باز آ باز آ سوي رهي

چون روشني از ديده ما رفتي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط iMan PoolDar  | 

aBaRGHoDraT_javdan

ابرقدرتها  هم میمیرند...

اما مانند درختان ایستاده میمیرند

                                    

كاش مي شد اشك را تهديد كرد ، مدت لبخند را تمديد كرد

 كاش مي شد در ميان لحظه ها ، لحظه‌ی ديدار را نزديك كرد

 زندگی زيباست ، نه در رويا...

بوسه زيباست ، نه برای هوس ...

پرنده زيباست ، نه برای قفس ...

دوست داشتن زيباست ، نه برای لمس كردن ، برای حس كردن ...

آری

 دوست داشتن زيباست ، نه برای لمس كردن ...

بلكه برای حس كردن

نــــــــا آشـــــــنـــــــــا

باز هم قلبي به پايم افتاد باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گيرودار يک نبرد عشق من بر قلب سردي چيره شد

باز هم از چشمه ي لبهاي من تشنه اي سيراب شدسيراب شد

باز هم در بستر آغوش من رهروي در خواب شد.در خواب شد

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم که زود بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه مي خواهد ز من من چه گويم قلب پر اميد را

او به فکر لذت و غافل که من طالبم آن لذّت جاويد را

من صفاي عشق مي خواهم از او تا فدا سازم وجود خويش را

او تني مي خواهد از من آتشين تا بسوزاند در او تشويش را

او به من مي گويد اي آغوش گرم مست نازم کن که من ديوانه ام

من به او مي گويم ا ي نا آشنا بگذر از من. من ترا بيگانه ام

آه از اين دل آه از اين جام اميد عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه اي اي دريغا کس به آوازش نخواند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط iMan PoolDar  | 

داســـــتـــــــان دو خـــط موازی

دو خط موازی روی تخته سیاه کلاس کشیده شد . خوب که گوش بدی چیزهائی میشنوی

خط پائینی به خط بالائی میگفت : من تو رو دوست دارم . ما با هم میتونیم زندگی خوبی داشته باشیم 0 من میرم کار میکنم برای زندگیمون ... میرم و میشم خط کشی خیابونها ... میروم و خط کشی تابلوها میشم ... توی سرما و گرما کار میکنم تا تو راحت باشی .....

خط بالائی هم میگفت : منم پا به پات کار میکنم میشم خط کشی دفتر بچه ها ... میشم خط های نقاشی ها .... میشم خط کشی گلدونها ... کار میکنم تا با هم زندگی قشنگی رو بسازیم ...

این دو دلداده همینجور با هم نجوا میکردند که ناگهان ..............

معلم فریاد زد :

دو خط موازی هیچ وقت به هم نمیرسند

میــــــدونـــــم دو خـــــــط مـــــوازی بـــــه هــــــم نــــمــی رســـــنــــد امٌــــــا بـــیـــــا

دور از چـــــشـــــم مــــعـــلــٌـــم هـــمــــدیــگــر را در نـــقـــطـــه ی احســـــاس قـــطـــع کــــنـــیـــــــم

ســـخـــت نـــگـــــیــــــر گــــمــــــان نــمیـــــکـــنـــم یـــــک نـــقـــطــــه بـــه جـــایــــی بـــر بــخــورد

احـسـاس مـي کـنـم که بايد بـروم و اين راه را بايد تنها بپيمايم ديگر کار من در اين دنياي مجازي تمام شده اگر چه تمام پيغام ها و پست ها برايم خاطرست شايد روزي برگشتم ولي بعد از پايان راه.

                                                  

عشق یعنی جسم وجانم مال تو

                                                  عشق یعنی پرسش از احوال تو

عشق یعنی لطف واحساس همه

عشق یعنی بخشش بی همهمه

عشق یعنی از خودم من خسته ام

عشق یعنی برتومن دل بسته ام

عشق یعنی انتهایی از گذشت

عشق یعنی وسعت زیبای دشت

عشق یعنی آخرین حد صفا

عشق یعنی بی نهایت دروفا

عشق یعنی از خودت بی خود شدن

عشق یعنی سر زیادی بر بدن

عشق یعنی من به یک مهمانی ام

عشق یعنی من تورا قربانی ام

عشق یعنی گردش پروانه ها

عشق یعنی رویش آلاله ها

عشق یعنی فارغ از اوضاع جم

عشق یعنی سوختن مانند شمع

عشق یعنی با سعادت زندگی

                                                     عشق یعنی تا قیامت بندگی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط iMan PoolDar  | 

وصــیـــت عــــــــشـــــــق

آهای آدمیان به چشمان خود بیاموزید

که نگاه به کسی نیندازند

اگر نگاه انداختند عاشق نشوند                                                                    

اگر عاشق شدند وابسته نشوند                           

اگر وابسته شدند مجنون نشوند

و اگر نیز مجنون شدند

با عقل و منطق زندگی کنند

آهای عاشقان اینک که پا به این راه دشوار

گذاشته اید با صداقت عشق را ابزار کنید

تنها عاشق یک دل باشید تنها به یک نفر دل ببندید

و با یکرنگی و یکدلی زندگی کنید

آهای عاشقان از تمام وجود عاشق شوید

و با اراده و اطمینان پا به این راه بگذارید

رسم عاشقی دروغ و خیانت نیست

رسم عاشقی صداقت است پس

سر لوحه و الگوی خود را صداقت قرار دهید

آهای عاشقان نه لازم است مجنون باشید

و نه لازم است فرهاد تنها

خودتان باشید همین و بس.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط iMan PoolDar  |